زمان مطالعه: 4 دقیقه

تربیت شامل معلم یا تربیت کننده، شاگرد یا تربیت شونده و یا هر دو می‌شود. اگر یکی از طرفین در فرایند تربیت در محوریت یا مرکز قرار بگیرد، رابطه‌‌ای نامطلوب میان آن‌ها شکل گرفته و تربیت نمی‌تواند رخ دهد. تنها در صورتی که هم معلم و هم شاگرد در این فرایند نقش داشته باشند، رابطه‌ی مطلوب تربیتی شکل خواهد گرفت.

معلم محوری (والد محوری)

 در این رویکرد، معلم در مرکز توجه است و به عنوان دانای کل در جایگاه بالاتری نسبت به شاگرد قرار دارد. در سوی دیگر، شاگرد مثل یک لوح سفید یا ظرف توخالی فرض می‌شود که معلم می‌خواهد همه‌ی دانسته‌های از پیش موجود را در ذهنش بریزد و او را شبیه خود کند.

اشکالی که این رویکرد دارد این است که تربیت را لزوماً کار معلم و صرفاً انتقال فرهنگ و سنت‌ در نظر می‌گیرد. درحالی که شاگرد قدرت مقاومت و مخالفت دارد و می‌تواند از نظر منطقی مطالب را نپذیرد و قانع نشود. همچنین به لحاظ عاطفی با آن‌ها ارتباط برقرار نکند و در نتیجه، در عمل آن‌ها را انجام ندهد.

اشکال دیگر این است که چون این ارتباط یک طرفه و از بالا به پایین است، برای شاگرد عملا امکان تفکر و نقادی وجود ندارد. یعنی او هر چیزی را که از طرف معلم دریافت می‌کند به عنوان وحی منزل تلقی کرده  و طوطی‌وار حفظ می‌کند. گویا هیچ نظر مخالف و متفاوتی در برابر آن وجود نداشته و نخواهد داشت.

شاگرد محوری (کودک محوری)

در این رویکرد که در مقابل نگاه معلم محوری است، شاگرد به رسمیت شناخته می‌شود و جریان تربیت را پیش می‌برد. یعنی استعدادها، خواسته‌ها، نیازها و علایق شاگرد یا فرزند در کانون توجه قرار می‌گیرند. معلم در اینجا نقش تسهیل گری و حاشیه ای دارد. یعنی جریان تربیت را صرفا هدایت می‌کند.

اشکالی که این رویکرد دارد این است که میراث گذشتگان و انتقال آن از طریق معلم را به طور کلی نادیده می‌گیرد. درحالی که هر پیشرفتی بر دوش میراث سنت‌ها و با نقد آن صورت می‌گیرد و نمی‌تواند از آن‌ها جدا شود. همچنین رویکردهای کودک محور، کودک را یک ابرانسان در نظر می‌گیرند. در حالی که کودکِ زیر ۱۸ سال بر اساس نگاه‌های روانشناختی در حال تکوین است و در موقعیت‌های مختلف حتماً نیاز به کمک دارد.

تعامل ناهمتراز

بهترین حالت ارتباط میان معلم و شاگرد وضعیتی است که در آن، هر دو به رسمیت شناخته شوند و میان آنها تعامل صورت گیرد. این تعامل چند ویژگی دارد:

  • در ابتدا به صورت ناهمتراز است. یعنی در ابتدای مسیر تربیت معلم بالاتر از شاگرد قرار دارد.

  • پویا و فعال است و به تدریج به سمت همترازی حرکت می‌کند. یعنی اینکه معلم امکان رشد و بالندگی شاگرد خود را فراهم کرده و او را به سمت استقلال پیدا کردن سوق می‌دهد. در نتیجه شاگرد می‌تواند با معلم خود همتراز شود و یا حتی او را پشت سر بگذارد.

  • معلم نیز در این مسیر سعی می‌کند پیوسته خود را تقویت کرده و رشد کند.

ویژگی‌های شاگرد در ارتباط تعاملی

پویایی این تعامل ناهمتراز در شاگرد به معنای حرکت به سوی استقلال‌یابی است. استقلال به معنای تنهایی و در خلاء بودن نیست. همچنین استقلال به معنای شورش علیه همه چیز نیست. بلکه رهایی از وابستگی و اسارت‌ها است. اسارت‌هایی فرهنگی مثل عقاید و آداب و رسوم گذشتگان و اسارت‌های درونی‌ نسبت به امیال و کشش ‌های خود.

در نهایت، شاگرد در فرایند استقلال یابی به رشد و بالندگی دست پیدا می کند و معلم را پشت سر می‌گذارد.

ویژگی‌های معلم در ارتباط تعاملی

پویایی این تعامل ناهمتراز در معلم به معنای اقتدار داشتن است. میان مقتدر بودن معلم و استقلال یابی شاگرد لزوماً تعارضی وجود ندارد. زیرا معلم می‌تواند نوعی اقتدار داشته باشد که موجه است و آن در صورتی است که به دلیل برخوردار بودن از دانش و ارزش، سخنش برای شاگرد اعتبار داشته باشد. در مقابل، اقتدار صوری است که در آن معلم صرفاً به دلیل قرار داشتن در جایگاه معلمی بر شاگرد برتری دارد و از این طریق ممکن است بر شاگرد نفوذ و تسلط پیدا کند.

در نهایت، معلم باید با داشتن اقتدار موجه، در حین آموزش و انتقال فرهنگ و سنت امکان نقادی آن میراث را بر اساس معیارها توسط شاگرد فراهم کرده و اینگونه زمینه را برای رشد و بالندگی او آماده کند.